سرپناه وزیستگاه تهی دستان شهری از نگاه آصف بیات

سرپناه وزیستگاه تهی دستان شهری از نگاه آصف بیات
نویسنده: 
معمارنت
سرپناه وزیستگاه تهی دستان شهری از نگاه آصف بیات

آصف بیات در ایران به‌دنیا آمد، علوم سیاسی خواند، در بریتانیا از دکترای خود دفاع کرد، در هلند به تدریس جامعه‌شناسی پرداخت و سال‌ها در دانشگاه قاهره تدریس کرد. آصف بیات کتاب «سیاست های خیابانی جنبش تهی‌دستان شهری» را برای درک منطق پویایی و پیشروی آرام جنبش اشغال‌کنندگان خانه‌ها، حاشیه‌نشینان شهری، دست‌فروشان خیابانی و کارگران شهری نوشت.
معمارنت در روند جمع‌آوری مطالب برای دفتر ویژه مسکن گروه های کم درآمد، بخش «حاشیه نشینان شهری» کتاب فوق را مفید می داند و از همین رو به بررسی آن می پردازد .

رویکرد بیات در این کتاب، گفته می شود از زاویه مطالعات فرهنگی است. در هر حال بررسی موضوع در سه دوره، دهه پیش از انقلاب، دهه اول انقلاب و سال‌های پس از آن توانسته همراه با نگاهی به تجربه‌های مشابه دیگر کشورها ابعاد جدیدی از موضوع را روشن سازد .
خود او بر این نظراست که : «روایت‌های متداول معمولاً ترجیح می‌دهند بیشتر دربارۀ ابعاد عمومی سیاست‌های نخبگان جامعه، روحانیون و بالاخره دربارۀ «امپریالیسم» بنویسند، اما این تحقیق بر آن است که این رویه را دگرگون کند و به‌جای آن به سطوح زیرین انقلاب، به آنچه که در کوچه پس کوچه‌های شهرها و محلات تهی‌دست رخ داده است، توجه کند. و تنها به آنچه که در بلوارهای اصلی شهرها رخ می‌دهد، اکتفا نکند.»
بیات معتقد است بین سال‌های 1355 تا 1370 مجموعه‌ای از فعالیت‌های مردمی جریان داشت که تحت‌الشعاع انفجار بزرگ انقلاب ایران چندان مورد توجه محققان قرار نگرفت. او به‌دنبال بازشناسی و درک منطق پویایی این اقدامات معمولی که در اکثر کشورهای در حال توسعه شایع است، می‌رود تا نظریه‌ای برای سیاست‌های غیر رسمی بیابد. او در توضیح این حوادث می نویسد:
"از دهۀ 1330 به بعد، صدها هزار خانوادۀ تهی‌دست، بخشی از جریان طولانی و پیوستۀ مهاجرت از روستاها و شهرهای کوچک به شهرهای بزرگ را تشکیل می‌دادند. برخی از آن‌ها به دنبال بهبود وضع زندگی‌شان بودند و برخی دیگر فقط می‌خواستند زنده‌ماندنشان را تضمین کنند. بسیاری از آن‌ها کم‌کم، چه به‌طور فردی و چه همراه خویشاوندان‌شان در زمین‌های بلااستفادۀ شهری، و یا در قطعه‌های ارزان‌قیمتی که در حواشی مراکز شهری خریداری می‌کردند، ساکن می‌شدند. این خانواده‌های تهی‌دست، برای اجتناب از برخورد با صاحبانِ زمین‌های شخصی، اجاره‌هایی که توان پرداخت آن را نداشتند و در نهایت فرار از ازدحام جمعیت، سرپناه‌های‌شان را به دست خودشان و یا به کمک خویشاوندان‌شان در نقاطی بنا می‌کردند که به‌طور غیرقانونی ایجاد شده بود و بعد برای تحکیم موقعیت زیستگاه غیرقانونی‌شان به رشوه‌دهی به دیوان‌سالاران روی می‌آوردند و سعی می‌کردند از خدمات شهری بهره‌مند گردند. در آستانۀ انقلاب اسلامی، شمار این جوامع در تهران به پنجاه رسیده بود. این‌ها بدون آن‌که خود بخواهند به یک ضد نیرو تبدیل شدند. بروز انقلاب اسلامی به گروه‌های فاقد امتیاز فرصت داد تا پیشرفت بیشتری بکنند. در همان حالی که انقلابیون در خیابان‌های شهرهای بزرگ راهپیمایی می‌کردند، مردمِ تهی‌دست با به دست آوردن زمین شهری بیشتر، درصدد گسترش نفوذ خود بر محله‌های مستقل‌شان بودند و بلافاصله پس از انقلاب، با استفاده از فرصت حاصل از نبود کنترل پلیسی، به تسخیر صدها خانۀ خالی و آپارتمان‌های نیمه‌کاره پرداختند و آن‌ها را به‌عنوان مایملک خود سروسامان دادند.
چون امکان اشغال کردن خانه‌ها محدود بود، علی‌رغم ممانعت جدی‌تر پلیس، تصرف زمین و ساخت‌وسازهای غیرقانونی شتاب گرفت. این امر به رشد چشم‌گیر شهرهای کوچک و بزرگ در سال‌های پس از انقلاب کمک کرد. آنچه که این مردان و زنان را به یک نیروی جمعی تبدیل کرد، شیوۀ زندگی‌ای بود که علایق و منافع مشترکی را برایشان به وجود آورد و دفاع از  آن را ضروری ساخت. این تصرف کنندگان به هم پیوستند و درخواست برق و آب کردند و وقتی جواب رد شنیدند و یا با تأخیر در پاسخ روبرو شدند، به شیوه‌ای خودسرانه و غیرقانونی متوسل شدند. آن‌ها برای خود جاده ساختند، درمانگاه و مغازه راه‌اندازی کردند، مسجد و کتابخانه بنا کردند و حتی سیستم جمع‌آوری زباله را سازمان دادند. سپس انجمن‌ها و شبکه‌های محلی‌شان را به وجود آورند و همچنین در تعاونی‌های مصرف محلی عضو شدند. به نظر می‌رسید شکل نوین و مستقل‌تری از زندگی در این جوامع در حال شکل گرفتن بود." او در بررسی نمونه هایی در خاورمیانه وآمریکای لاتین می افزاید:
"این نوع اقدامات، امور فوق‌العاده‌ای نیستند و هرروزه در بسیاری از مراکز شهری کشورهای در حالِ توسعه اتفاق می‌افتند. مثلاً در خاورمیانه، قاهره شامل بیش از صد «جامعۀ مستقل» یا «مناطق الاشویا» است که بالاتر از 7 میلیون نفر را در خود جای داده است. آنان به‌تدریج، قبرستان‌ها، فضاهای خالی و زمین‌های عمومی ـ دولتی حاشیۀ شهرها را تصرف کردند. این مهاجران روستایی و ساکنان محلات شلوغ و کثیف همچنین زمین‌های رسمی کشاورزی اطراف شهرها را تفکیک کرده، به شکل غیرقانونی سرپناه‌شان را در آن بنا کردند. صِرف حضور میلیون‌ها تن از این ساکنان، دولت را وادار کرد تا به توسعۀ امکانات رفاهی این محلات بپردازد. در غیر این صورت آنان به‌طور غیرقانونی از آن استفاده می‌کردند. مثلاً هزینۀ آب مصرفی که به شکل غیرقانونی در یکی از شهرهای مصر یعنی اسکندریه مصرف می‌شود، سالانه بالغ‌بر سه میلیون دلار است.
در کشورهای آمریکای لاتین نیز شواهد متقنی دراین‌باره وجود دارد. مثلاً در شهر سانتیاگوی شیلی طی اواسط دهۀ 1360 در حدود 200 هزار خانوادۀ تهی‌دست از تأسیسات مخفی برق و آب جاری استفاده می‌کردند. گشت‌های پلیس و ارتش به این محلات مردمی اعزام می‌شدند تا خلاف‌کاران را دستگیر نمایند. نتیجه این شد که همان‌طور که یکی از ساکنان توضیح داد، ساکنین در عوض ناچار می‌شدند که در سحرگاه قلاب‌ها را باز کنند و بعد از رفتن آخرین گشت پلیس مجدداً قلاب‌ها را به آن تأسیسات وصل کنند. البته از آن‌هایی هم که دارای تأسیسات قانونی بودند، ـ حدود 200 هزار خانواده ـ از پرداخت بهای برق و 270 هزار خانواده از پرداخت بهای آب خودداری می‌کردند. باسیسمو واژه‌ای است که اکنون در آمریکای لاتین برای بیانِ اوج‌گیری چنین فعالیت‌های توده‌ای به‌کار برده می‌شود، یعنی حرکت‌هایی که بر نقش محله‌های مستقل و اختیارات محلی تأکید دارد و نسبت به بوروکراسی رسمی و بزرگ پیکر موجود، بی‌اعتماد است . در وضعیتی مشابه بیش از 20 درصد جمعیت شهری آفریقای جنوبی در کلبه‌ها و خانه‌های محقر شهرها زندگی می‌کنند و بسیاری از خانواده‌های تهی‌دست، از پرداخت بهای خدمات شهری اجتناب می‌ورزند. بعد از برگزاری نخستین انتخابات چند نژادی  در فروردین‌ماه 1373 در آفریقای جنوبی، دولت و محافل تجاری، مبارزه‌ای را با نام ماساخونِ یا «فرهنگ پرداخت» آغاز کردند که بیانگر تلاش آن‌ها جهت واداشتن تهی‌دستان به تن دادن به این الزامات عمومی است.
او معتقد است اقدامات معمولی واغلب آرام مردم معمولی و اغلب خاموش ،به تغییرات اجتماعی منتهی شده است که ضرورتا از راه‌های انحصاری نیست :
”یک گفتار ]گفتمان[ فراگیر، گونه‌گونی درک مردم از تغییر را نادیده می‌گیرد، تنوع موجود را می‌پوشاند، مناقشه‌ها را کوچک می‌شمرد و در عوض بر یک‌زبان باشکوه و یگانه تأکید می‌کند. سرکوب تنوع و اختلاف از سوی گفتار غالب، معمولاً علیه صدای مردم معمولی و فاقد قدرت، تهی‌دستان و اقلیت‌ها و زنان و دیگر عناصر جزیی‌تر جامعه عمل کرده است."
او معتقد است گروه‌های فاقد امتیاز فعالیت‌های‌شان را بر مبنای یک استراتژی آگاهانه انجام نمی‌دهند ، بلکه نیروی پیش برنده آنها، ضرورت است. وی می‌افزاید عوامل مشترک دخیل در جنبش «پیشروی آرام» شامل طیف وسیعی از اقشار اجتماعی متغیر است وآنچه آن‌ها را به جلو سوق می‌دهد :
"نخست، اضطرار اولیه آن‌ها برای پیدا کردن یک شیوۀ بدیل برای زندگی است و این امر مستلزم تغییر شغل، مکان و اولویت‌هاست و دوم فقدان یک مکانیزم نهادی شده است که از طریق آن بتوانند به‌طور جمعی تظلم‌ها و شکایات خود را بیان و مشکلاتشان را حل کنند.
او در مورد اهداف این مردمان می نویسد:
"هدف این مردان و زنان چیست؟ به نظر می‌رسد که آنان دو هدفِ عمده را دنبال می‌کنند؛ نخستین هدف؛ توزیع مجددِ امکانات و فرصت‌ها است که در شکل به دست آوردن غیرقانونی و مستقیم موارد مصرف جمعی (زمین، سرپناه، آب ‌لوله‌کشی و برق) فضاهای عمومی (پیاده‌روهای خیابان‌ها، تقاطع‌ها، پارکینگ‌های خیابان‌ها)، فرصت‌ها (شرایط کسب‌وکار مطلوب، موقعیت مکانی مطلوب و جایگاه اجتماعی) و دیگر شانس‌های زندگی که برای بقا و حداقل استاندارد تداوم حیات لازم‌اند، نمود می‌یابد. او نتیجه عدم اعتماد این مردمان را این‌گونه شرح می‌دهد :
"این عدم اعتماد به دولت و نهادهای مدرن، دو برداشت متفاوت را در پی داشته است. برخی جامعه‌شناسان به‌خصوص پیروان مکتب شیکاگو و سیاست‌مداران، تهی‌دستان شهری را به‌عنوان عناصر حاشیه‌ای، غیرقانونی و جنایت‌کار به‌حساب می‌آورند و جوامع مستقل‌شان را به‌مثابه سنگری برای «محدودنگری» و «سنت‌گرایی» تلقی می‌کنند. این جامعه‌شناسان براین باورند که تصحیح این انحراف و نابهنجاری تنها از طریق بازگرداندن آنان به ملت و جامعه و خلاصه با مدرنیزه کردن آنان امکان‌پذیر است. عده‌ای دیگر و به‌طور خاص جینس پرلمان و کاستلز شدیداً بر این منطق یعنی «حاشیه‌ای بودن» تهی‌دستان شهری انتقاد کرده و استدلال می‌کنند که آنان نه‌تنها حاشیه‌ای نیستند، بلکه کاملاً یکپارچه و پیوسته به جامعه‌اند. این دو دیدگاه به‌رغم تفاوت‌هایشان در یک فرض مهم اتفاق‌نظر دارند: هردوی آن‌ها فرض را بر این قرار داده‌اند که انسان ایده‌آل، انسانی است که به‌طور کامل با متن جامعه جفت‌وجور و در آن ادغام‌شده باشد، به‌عبارت‌دیگر انسان مدرن.
حقیقت آن است که این مردان و زنان، نه حاشیه‌ای‌اند (یعنی ضرورتاً سنتی و منزوی) و نه کاملاً ادغام‌شده. تهی‌دستی و آسیب‌پذیری، آنان را به‌سوی جست‌وجوی استقلال از دولت و نهادهای مدرن آن می‌کشاند. آنان تمایل ندارند به پلیس و دیگر نماینده‌های دولت متوسل بشوند چرا که، بوروکراسی و نهادهای مدرن در پی گیریِ کار آن‌ها قصور کردند. این نهادها، نوعی نظامِ خاصی را اعمال می‌کنند (ازلحاظ تنظیم زمان، رفتار و ظاهر کار) که بسیاری از این مردم از پس آن برنمی‌آیند و یا نمی‌خواهند آن‌گونه عمل کنند. تنها افراد بسیار تهی‌دست ممکن است ادغام شدن را مطلوب تصور کنند، چراکه حداقل در کوتاه‌مدت آنچه که می‌گیرند بیشتر از آن چیزی است که از دست می‌دهند. بااین‌حال بسیاری از ساکنان محلات تهی‌دست نشین و افراد آلونک‌نشینی که در جای دیگر اسکان می‌یابند، تمایل دارند که در مناطق و املاک تصرف‌شده باقی بمانند. ظاهراً به این دلیل که در اینجا از نظارت رسمی و کنترل اجتماعی مدرن آزادند (مثلاً درزمینۀ توانایی برقراری ارتباط، ظاهر شدن در اجتماع، رفتار بر اساس فرهنگ خود). تهی‌دستان درعین‌حالی که تمایل دارند از رویه محدودکننده و مقیدکنندۀ مدرنیته بگریزند، از ابعاد رهایی‌بخش آن استقبال می‌کنند. بنابراین تصرف کنندگان درحالی‌که می‌خواهند خانه‌هایشان با برق روشن شود و از آب ‌لوله‌کشی و تلویزیون رنگی استفاده کنند هیچ تمایلی به پرداخت صورت‌حساب‌ها بر اساس مقررات خشک بوروکراسی ندارند، آنان می‌خواهند جایی برای مدارا و چانه‌زنی وجود داشته باشد.
در فرهنگِ خاورمیانه، عقیدۀ ضرورت ـ ضرورت حفظِ یک زندگی آبرومندانه ـ پایۀ درک مردم از عدالت را تشکیل می‌دهد. عبارتِ فارسیِ «چاره‌ای نیست» به معنی راه دیگری وجود ندارد و هم‌ارز عربی‌اش «نعمل‌ایّ» (چه کار دیگری می‌توانیم بکنیم؟) زبان اخلاقی این سیاست‌های شهری را بیان می‌کند؛ پاسخ‌هایی که از خلال آن، تهی‌دستان به توجیهِ تخلف و تجاوزشان می‌پردازند و این ایدۀ زندگی آبرومندانه، پیوستگی تنگاتنگی با قضاوت عمومی، دارد.
جامعه و دوستان و دشمنان هستند که معنای آن را مشخص می‌سازند. برای حفظ یک زندگی آبرومندانه، یک خانواده ناچار است توانایی‌های فرهنگی و مادی معینی داشته باشد. حفظ آبرو یا «عِرض» از طریق سخاوت و بخشندگی، شجاعت و از همه مهم‌تر از طریق «حیا»داشتن زنانِ خانواده، نشان‌دهندۀ برخی از این منابع توانایی می‌باشد. اما اجزایی که بیشتر به بحث ما مربوط‌اند عبارت‌اند از؛ توانایی تأمین کردن و توانایی حمایت از حریم خانواده از تجاوز عمومی و سرانجام توانایی اجتناب از شکست‌های احتمالی (آبروریزی یا فضیحة). برای سرپرست تهی‌دست یک خانواده، نه‌تنها شکست در تأمین مایحتاج خانواده، بقای خانواده‌اش را به مخاطره می‌اندازد، بلکه به‌مثابه ضربه‌ای به حیثیت و احترام او نیز محسوب می‌شود. به‌عنوان‌مثال، بی‌خانمانی، به معنی از دست رفتن فوری همۀ این مبانی و تکیه‌گاه‌هاست. مسکن، علاوه بر کارکردش  به‌عنوان حافظ خانواده از خطرات فیزیکی (سرما، گرما و موارد مشابه)، به‌مثابه جایگاه فرهنگی نیز عمل می‌کند. یک منزل مسکونی، با حفظ حریم خانواده و محافظت افراد خانواده از خطرات اخلاقی، کمبودهای احتمالی را منتفی می‌سازد و از آبروی خانواده در مقابل نگاه مردم محافظت می‌کند. طبقۀ ثروتمند نیز ممکن است به ارزش‌های مشابهی پایبند باشند، اما تهی‌دستان توانایی کمتری برای گریز از شکست‌های احتمالی دارند و این امر زندگی آبرومندانه‌شان را آسیب‌پذیرتر می‌سازد.
در این مفهومِ عدالت که به‌وسیلۀ «ضرورت» تعیین می‌شود، کسی که دارای نیاز اساسی است، ممکن است و باید آن را برآورده سازد، اگرچه به شکلِ غیرقانونی، البته تا جایی که این کار باعث آسیب رساندن به افرادی شبیه خودش نشود. ثروتمندان احتمالاً می‌توانند از دست رفتن بخشی از ثروتشان را تاب بیاورند. وقتی دولت بخواهد با این نوع عقاید (یا تصورات) در مورد عدالت مبارزه کند، و به دنبال آن قوانین، عدالتِ موردنظر تهی‌دستان را زیر پا می‌گذارد، تهی‌دستانی که ازنظر اخلاقی مورد تجاوز قرارگرفته‌اند، به شورش روی می‌آورند. بااین‌حال ناچارم در اینجا تأکید کنم که این اقدامات سیاست‌مدارانۀ اخلاقی باعث نمی‌شود که تهی‌دستان از استفاده خردمندانه از هرگونه فضای سیاسی که بتوانند در آن دستاوردهایشان را به حداکثر برسانند، اجتناب نمایند. رشوه‌دهی به مقامات، ایجاد ائتلاف و یا اتحاد با احزاب سیاسی، استفاده از رقابت‌های سیاسی، بهره‌گیری از انجمن‌های دولتی و غیردولتی همه بخشی از قواعد بازی آن‌ها هستند. "
او در ترسیم موقعیت تهی دستان جدید می نویسد:
"تا اواخر دهۀ 1350 پیشروی آرام مردم عادی، وجه مشخصۀ شهرهای ایران شده بود. مهاجرت از روستا به شهر، مشکلات مسکن، جوامعی که به‌طور خودبه‌خودی به وجود آمده بودند، تقاضا برای مصرف جمعی و گسترش کارهای معیشتی خیابانی همه موردبحث قرارگرفته بودند و به‌مثابه نمودهای عمدۀ شکستِ فرایند توسعه معرفی شدند. تهی‌دستان شهری (از سوی برنامه ریزان) به‌عنوان افراد شرور و از طرف مخالفین به‌عنوان قربانی تلقی شده‌اند، آنان برای توسعه و مدرنیزاسیون «مانع و شر» بودند و خود قربانیِ «رشد ناموزون» و مدرنیزاسیون کاذبی محسوب می‌شدند که از دهۀ 1320، جامعه ایران در حال از سر گذراندن آن بوده است.
مقولۀ «تهی‌دست» مفهومی اقتصادی نیست و در درجۀ اول به هویتی فرهنگی و اجتماعی اشاره دارد. اگر تهی‌دستان شهری قبل از انقلاب را یک گروه اجتماعی در نظر بگیریم، آنان درعین‌حال یک پدیدۀ مدرن و یک گروه اجتماعی مجزا نیز محسوب می‌شوند، اعضای این گروه که ما آن‌ها را گاهی، تهی‌دستان شهری و گاهی «گروه‌های فاقد امتیاز» می‌نامیم، اساساً به دلیل درآمدِ پایین، مهارت پایین و جایگاه اجتماعی پایین و شرایط ناامنشان، شناسایی می‌شوند.
واژۀ شدیداً موردانتقاد «حاشیه‌ای بودن» نیز گاهی برای توصیف تهی‌دستان به کار گرفته می‌شود و اتفاقاً این واژه معادل دقیق واژۀ فارسی حاشیه‌نشینی است که در زبان فارسی استفادۀ زیادی دارد. این مشکل واژه شناختی به سنت جامعه شناسانِ مکتب شیکاگو برمی‌گردد که گرایش دارند تا با دادن ویژگی‌های خاصی که تهی‌دستان را از جریان اصلی زندگی شهری جدا می‌سازد، به ذاتی ساختن این مفهوم بپردازند. بااین‌وجود به نظر من، می‌توان از این مفهوم (حاشیه‌ای) به‌عنوان یک نوع تقسیم‌بندی تجربی سود جست، نوعی فرایند ساختاری، تاریخی در کشورهای درحال‌توسعه که بر آن است تا بخشی از جمعیت شهری را از دستاوردهای توسعه و نهادهای مدرن محروم سازد. به یک معنا تهی‌دستان شهری ایران که تا حدودی با طبقۀ کارگر صنعتی، حوزه مشترک می‌یابند، تفاوت اصلی‌شان با دیگر گروه‌های اجتماعی، «محرومیت اجتماعی و شرایط مسکن» آنان به‌عنوان «تصرف کنندگان املاک» و یا «ساکنان محله‌های تهی‌دست‌نشین» است.
گسترشِ پدیدۀ گروه‌های شهری جدید فاقد امتیاز، نتیجۀ سیاست‌هایی هستند که رضاشاه و محمدرضاشاه از سال 1309 به این سوی در پیش گرفته بودند. نتیجۀ مدرنیزاسیون در ایران، رشد سریع شهرنشینی، مهاجرت به شهر، ایجاد طبقات اجتماعی جدید ( که برخی از آن‌ها، کاملاً مرفه بودند) و افزایش عمومی درآمدها بود و در همان حال موجب حاشیه‌نشینی اقتصادی و اجتماعی بخش وسیعی از جمعیت شهری شد. روی‌هم‌رفته، این فرایندِ حاشیه‌نشینی است که ویژگی حاشیه‌ای‌ها یا تهی‌دستانِ جدید و گروه‌های فاقد امتیاز را می‌سازد. البته  باید به خاطر داشت که چه در ایران و چه در دیگر بخش‌های خاورمیانه، مدت‌ها پیش از شروع فرایند مدرنیزاسیون، مردم تهی‌دست وجود داشتند. گدایان، باربرها، دوره‌گردها، فروشندگان خیابانی و انواع و اقسام نوکرها، در قرن نوزدهم و ماقبل آن، شهرهای ایران را پر کرده بودند. بااین‌حال، زمینه‌های فعالیت آن‌ها تغییر کرد. اوایل قرن نوزدهم، مراکز عمدۀ شهری ایران نظیر تهران، اصفهان، تبریز، و شیراز، شاهد نوعی شکاف اجتماعی بود که پیش از آنکه زائیدۀ اختلاف طبقاتی باشد، ناشی از تفاوت محله‌ای بود. افراد پیش از هر چیز و بیشتر از همه، نسبت به «محله‌ها» و یا «برزن»‌شان وفادار می‌ماندند. ثروتمندان، تهی‌دستان، افراد طبقۀ متوسط، علما، بازرگانان و مغازه‌داران، عموماً کنار هم زندگی می‌کردند، اختلاط اجتماعی داشتند، روی امور روزمره با یکدیگر همکاری داشتند و دارای ویژگی‌های فرهنگی و باورهای مذهبی مشترکی بودند. آنان در مراسم مذهبی واحدی شرکت می‌کردند. مثلاً تکیه، تعزیه و دستجات محرم ـ و این کار، کمابیش الگوهای فرهنگی و رفتاری مشابهی را برایشان رقم می‌زد، به‌رغم آنکه، در همان حال این اصرار وجود داشت که ثروتمندان و تهی‌دستان از هم جدا باشند.
اما، تهی‌دستانِ جدید حاصلِ نظام لایه‌بندی (طبقه‌سازی) مدرن هستند. از اوایل قرن بیستم به این سو، لایه‌بندی سنتی کم‌کم جایش را به «ساختار طبقاتی دوگانه» داد. پیوستن ایران به اقتصاد جهانی، به همراه به وجود آمدن صنعت کارخانه‌ای به ایجاد گروه‌بندی اجتماعی جدید منتهی شد و عمدتاً در قالبِ یک طبقۀ متوسط مدرن، یک طبقۀ کارگر و یک بوروکراسی مدرن که همۀ آن‌ها ساکن مناطق شهری بودند، جلوه‌گر شد.
این تغییرات اجتماعی با نوعی مدرنیزه کردن رفتار و سلوک شهری، الگوهای سکونت و مسکن و ساختار اجتماعی همراه شد. الگوی سنتی جامعه، به‌گونه‌ای تغییر کرد که فرهاد خسرو خاور آن را  «محله‌های جدید» نامید که با ویژگی‌هایی چون؛ ناهمگونی قومی و تباری، تمایل به مدرنیزه کردن سنت‌ها و مراقبت از اماکن عمومی، مشارکت در کار جامعه، و کنترل دولت بر نظم عمومی، مشخص می‌شود.
تهران که در سال 1284، شهر محصوری با 19 کیلومتر مربع وسعت و حدود 000/160 جمعیت بود، تا دهۀ 1310 چنان رشد کرد که بیش از 300 هزار نفر را در خود جای داد و علاوه بر آن بخشی از جمعیت آن در محله‌هایی ساکن شدند که خارج از محدودۀ محصور شدۀ تهران قرار داشت. در سال 1309 ، سرانجام این دیوار برداشته شد و خیابان‌های مدرن (به شکل راست و عمود بر هم) شکل گرفتند. این امر، نشان‌دهندۀ مرحلۀ جدیدی در ساختار شهرنشینی بود. از دهۀ 1320، با شروع به کار  برنامه‌ریزی شهری، نظام محله‌ای سابق جایش را به یک الگوی طراحی‌شدۀ منطقه‌ای داد که عمدتاً بر نوعی جداسازی طبقاتی متکی بود. گروه‌های کم‌درآمد، همواره در طرح‌های جامع شهری نادیده گرفته می‌شدند. وجود بازارِ آزاد زمین و قیمت‌های بالای آن، استانداردهای ساخت‌وساز در طرح که افراد کم‌درآمد از پس آن برنمی‌آمدند. (نظیر اندازه قطعات، نحوۀ ساخت ساختمان، مشکلات حاصل از ساخت تدریجی و هزینه‌های تدارکاتی) درمجموع تهی‌دستان را به این‌سو سوق داد که سرپناهشان را به شکل غیررسمی و در خارج از محدودۀ شهر بنا کنند. این فرایند به‌خصوص بعد از سال 1345 محدوده‌های شهری و هم در منطقۀ «حریم» اطراف شهرها را، مُجاز کرد. درنتیجه، سکونت‌گاه‌های غیررسمی و حاشیه‌ای بیشتر و بیش که مقررات معروف ماده 100 قانون شهرداری تصویب شد، شتاب گرفت. این قانون تخریبِ ساخت‌وسازهای غیرقانونی هم در داخل تر شد و به شکل‌گیری «جوامع مجزای تهی‌دستان» منتهی شد.
برخی از سکونت‌گاه‌های تصرف‌شده و محلاتِ مردم طبقۀ پایین، در روستاهای تهرانِ قدیم واقع بودند که در مناطق شمالی و مرکزی شهر پراکنده شده‌اند. اما، وسعت آن‌ها در مقایسه با محلات جنوب شهر، بی‌اهمیت به نظر می‌رسید. بنابراین، تهی‌دستان وادار شدند که در دشت وسیع جنوب تهران که با سکونت‌گاه‌های تصرف‌شده و محلات تهی‌دست نشین متعدد احاطه‌شده بود و ابتدای آن در خیابان مولوی قرار داشت، ساکن شوند. بسیاری از این محلات، به‌خصوص آن‌هایی که در تهران قدیم واقع بودند، (مثل منیریه، مولوی، پارک شهر، میدان شوش و راه‌آهن)، قبلاً در همسایگی طبقۀ متوسطی بودند که به‌طور سنتی رفاه نسبی داشتند، و به‌تدریج به سمتِ مناطق مدرن‌تر شمالی می‌رفتند تا تهی‌دستان را با گروه‌های جدیدی از مهاجران روستایی تنها بگذارند. کم‌کم این مناطق، به سکونت‌گاه‌های مملو از جمعیت تبدیل شدند که خدمات شهری‌اش از بین رفته بود، ساخت‌وسازهای غیرقانونی دیگری به آن افزوده شد و خانه‌ها دوباره طراحی شدند و یا به شکلی درآمده بودند که با نیازهای تهی‌دستان هماهنگی داشته باشند.
محلات تهی‌دست نشین تهران، همانند همتایانش در دیگر کشورهای جهان سوم، لبریز از جمعیت درهم و برهم، محیطی آلوده و با کوچه‌های باریکی بود که جویی در وسط آن جریان داشت، مجرای آب و فاضلاب سرباز بودند و میدانک کوچکی داشت برای بازی بچه‌های پابرهنه. اما، محلات تهی‌دست نشین تهران دارای ویژگی‌های خاص خود نیز بود؛ خانه‌های یک یا دوطبقه‌ای کوچک چسبیده به هم که باعجله ساخته‌شده بودند و در دو طرف یک کوچۀ باریک کنار هم قرار داشتند. به‌رغم کمبود فضا، این خانه‌ها با این ویژگی مشخص بودند که حوض کوچکی در وسط حیاط قرار داشت، اتاق‌های گِلی و یا آجری شبیه به هم، از سه طرف به حیاط محدود می‌شد. هر اتاق، معمولاً در اختیار یک مستأجر (با بیش از سه بچه) بود که در آنجا زندگی می‌کرد و از حمام و آشپزخانه به‌طور مشترک با صاحب‌خانه استفاده می‌نمود. درِ ورودی و پنجرۀ (اگر چنین چیزی وجود داشت) هر اتاق، مشرف‌به حیاط همسایه می‌شد. پرده‌های ضخیم روی در، تنها حامی و سپر خانه‌ها در مقابل غریبه‌ها بود. میدانِ جلوی حیاط، محل اصلی تجمع‌ها برای همۀ فعالیت‌های روزانه و حوادث مهم بود؛ می‌توانست محلی برای کارهای دشوار شست و شوی زنان باشد، یا جایی باشد برای پهن کردنِ لباس‌های شسته شده، زمینی برای بازی کودکان و میعادگاه مخفی برای جوانان بالغ و یا محل منازعه برای مستأجرانی که با همدیگر یکی به دو می‌کردند و (یا بین مستأجر و صاحب‌خانه)، سالن سرور انگیزی برای جشن‌ها و یا مکانی برای تشییع‌جنازه حزن‌انگیز. در سکونت‌گاه‌های تهی‌دست نشین هیچ مکان خلوتی برای تنها بودن وجود نداشت. در زندگی شخصی هر خانواده، محدودیت فوق‌العادۀ فضا، شخصی‌ترین امور را در معرضِ دید همگان قرار می‌داد. تراکم فیزیکی مکان زندگی، ساکنان این خانه‌ها را بر آن می‌داشت تا در استفاده شخصی از کوچه با یکدیگر همکاری نمایند. در این جوامع به‌سختی می‌شد، بین مایملک شخصی و عمومی خط روشنی کشید. درحالی‌که زنان جوان بیشتر اوقاتشان را در داخل خانه یا حیاط می‌گذراندند، مردانِ جوان اکثر اوقات را سرِ کوچه‌ها سرگردان بودند. سر کوچه شاید مهم‌ترین مکانی بود که در آن فرهنگ خیابانی (کوچه‌بازاری) جوان شکل می‌گرفت. در اینجا بود که جوانان، همبستگی‌های گروهی و باندی را به وجود می‌آوردند، هویت محلی‌شان را دقیقاً سامان می‌دادند، سیگار می‌کشیدند، عابران را ارزیابی می‌کردند ( به‌خصوص دختران بالغ را) و هم در آنجا، برای رخدادهای فرهنگی و مذهبی عضوگیری می‌کردند.
 

تا سال 1359، حداقل یک‌میلیون نفر انسان تهی‌دست در محلات تهی‌دست نشین تهران سکونت داشتند و ارزیابی می‌شود که حدود 400 هزار نفر در جوامع غیرقانونی و تصرف‌شده (حاشیه‌نشین) می‌زیستند.
حاشیه‌نشین‌های غیرقانونی و غیررسمی در ایران از بسیاری جهات با دیگر کشورهای درحال‌توسعه متفاوت بوده است. وسعت کلی این سکونت‌گاه‌ها، کوچک‌تر و کیفیت مسکنشان بهتر بود. سرپناه‌های بی‌دوام مانند کلبه‌ها، چادرها، حصیرآبادها و خانه‌های فاقد سقف تنها یک درصد کل واحدهای مسکونی را شامل می‌شد. بسیاری از ساکنین املاک تصرف‌شده به‌ویژه آن‌هایی که در آبادی‌های شهری واقع‌شده بودند، در خانه‌هایی زندگی می‌کردند که از آجر قرمز مخصوصی ساخته‌شده بودند و سرانجام اینکه، اگرچه دست‌درازی به زمین و تصرف عدوانی آن در همه‌جا رخ داد، اما ساخت‌وسازهای غیرقانونی عمدتاً در زمین‌های خریداری‌شده انجام شد.

 
  

                               
«خیلی سال پیش، وقتی همه‌چیز توی ده از بین رفت و خونه‌مون خراب شد. اون وقت‌ها خونۀ درست و حسابی هم توی ده نداشتیم، اما هرچی بود با بد و خوب می‌ساختیم. یک دهی بود، به نام نوروز و یک باغ کوچیک داشت. یه روز شوهرم که آن موقع 40 ساله بود، اومد به من گفت: اسباب‌ها رو جمع کن داریم می‌ریم تهرون. ما هم اومدیم. اونوقت‌ها هیچکس توی حلبی‌آباد نبود. اصلاً حلبی‌آبادی وجود نداشت. ما اومدیم حلبی‌ها را از توی خاک‌ها و آشغال‌ها پیدا کردیم. اونا رو روی‌هم چیدیم یک‌کمی هم گِل رویش مالیدیم و توش زندگی کردیم. اون روزها شوهرم هی پی کار می‌رفت. پی عملگی، پی حمالی، پی سپوری و لبوفروشی، اما همیشه بیکار بود. نون بخورونمیری داشتیم تا اینکه بچه‌ها بزرگ شدن و شوهرم چند سال پیش توی سرمای زمستون مُرد.»
مقاومت ساکنان تهی‌دست سکونت‌گاه‌های تصرف‌شده، بیانگر مبارزۀ سیاسی آشکار علیه دولت و یا مخالفت با صاحبان زمین و املاک و یا حتی نظام مالکیت خصوصی نبود. بلکه مبارزات آن‌ها در اصل از خدشه‌دار شدن حس عدالت‌خواهانه‌شان ریشه گرفته بود و در قالب مبارزه برای استفاده از فضای عمومی، رشد و توسعۀ جامعۀ محلی و استقلال فرهنگی انعکاس یافت.
پاسخ ساکنان آنچه را که تهی‌دستان، طبیعی، عقلانی، و راه عادلانه برای تداوم زندگی می‌دانستند، ازنظر دولت، نقض قانون محسوب می‌شد. ازنظر دولت، تمامی اقدامات نظیر تصرف غیرمجاز زمین، انشعاب غیرقانونی برق و آب، گرفتن امکانات رفاهی اساسی، خصوصی کردنِ فضای عمومی، مستقر شدن در محل رفت آمد عمومی، استفاده از خیابان به‌عنوان بازار، و تجمع در جوامع مستقل نوعی هرج‌ومرج، سست کردن تسلط دولت و بی‌ثباتی سیاسی محسوب می‌شد. ولی برای تهی‌دستان، این فعالیت‌های غیرقانونی به‌مثابه اقدامات ضروری و عادلانه جهت حفظ بقا صورت می‌گرفتاین سکونت‌گاه‌ها به درخواست شهرداری برای ارائه سند مالکیت چنین بود: «ما نیاز به سند نداریم سند ما زنان و کودکان ما هستند. [که نیاز به سرپناه دارند]». یکی از ساکنین طی شورش‌های سال 1356 چنین می‌گفت:
«آن‌ها [شهرداری] می‌گویند که ما خارج از محدوده هستیم و شهر نمی‌تواند آب و جاده و غیره برای ما فراهم کند. اما مردم هم نمی‌توانند در خیابان‌ها بخوابند! آن‌ها نیاز به سرپناهی دارند که در آنجا زندگی کنند. تازه، مردم نمی‌توانند از پسِ گرفتن یک مکان در شهر برآیند. پس ناچاراً به اینجا می‌آیند تا مسکنی برای خود بسازند. شهرداری‌ها نبایست این خانه‌ها را خراب کنند. شما می‌دانید که چه پول، انرژی، و تلاشی صرف ساخت این خانه‌ها شده است؟»
از سوی دیگر، دولت قول داد که از طریق «حساب 100 امام» برای محرومین خانه بسازد و این امر ابتدا امیدواری‌هایی را برانگیخت.  فعالیت‌های جهاد سازندگی نیز در ابتدا، یک راه‌حل گسترده و قابل‌دسترس به نظر می‌رسید. اما این اقدامات هم محدود بودند و هم بسیار دوردست. این کاستی‌ها، به همراه قیمت‌های روبه رشدِ زمین و اجاره‌بها، موج جدید مهاجرت به شهرها، و ورودِ آواره‌های جنگی، تهی‌دستان را واداشت تا به‌جای «سکونت سرخود» به استراتژی جایگزین یعنی اشغال زمین‌های شهری روی‌آورند.
بسیاری از شهرهای بزرگ، حملۀ تدریجی ولی گسترده به زمین‌ها و متعاقب آن ساخت‌وسازهای غیرقانونی را تجربه کردند. در تهران این افزایش سریع‌تر انجام می‌شد. از همان نخستین ماه‌های سال اول انقلاب، شمار زاغه‌نشینان با سرعت رو به فزونی نهاد. زاغه‌های خیابان زنجان جنوبی با نرخ رشد 140 درصد افزایش یافت. و زاغه‌نشینان سلیمانیه، بزرگراه رسالت، خیابان زنجان شمالی و تجریش تقریباً دو برابر شدند. در همین حال، محله‌های جدید، در میدان آزادی و جنوب تهران، سر برآوردند؛ به‌طوری‌که، جمعیت کل گودنشینان و زاغه‌نشینان در تهران اواسط سال 1359 به 100هزار خانواده رسید.
در سال 1359، شهرداری تهران به شکل رسمی، محدوده شهر را از 225 کیلومتر مربع به 520 کیلومتر مربع افزایش داد و درنتیجه، بسیاری از جوامع حاشیۀ شهر با دریافت خدمات شهری به رسمیت شناخته شدند.  علی‌رغم این، آمارها نشان داد که رشد سالانۀ جمعیت تهران کاهش جدی داشت و از 2/5 درصد در سال 1355 به 9/2 درصد در سال 1375 رسید. این کاهش به بهای رشد گستردۀ جمعیت در خارج از محدودۀ رسمی شهر، حاصل شد؛ جمعیتی که در زمین‌های کشاورزی روستاهای نزدیک، شهرک‌های طراحی‌شده و جوامع غیررسمی جای گرفتند. هزاران تن از تهی‌دستان شهری به شکل قانونی یا غیرقانونی، زمین دریافت کردند، و خانه‌های بادوام‌تری را با گِل و آجر پخته‌شده، ساختند. شمار زیادی سکونت‌گاه دائمی ایجاد شد. مناطق وسیعی در اطرافِ «شهرری، ورامین، نظام‌آباد، شهرکِ مامازن، شهرک خیام، کیان شهر، شاد شهر و قرچک در جلگۀ جنوبی پایتخت و خاک سفید در تهران‌پارس، شاهد ساخت‌وسازهای خودسرانۀ وسیعی بود. از سمت غرب، شهر تهران تا کرج و شهرهای اقماری‌اش رجایی شهر و مهرشهر، کشیده شده است و با محله‌های بسیار بزرگی چون شهرک قدس احاطه‌شده است ( به نقشه‌های 1 و 2 نگاه کنید) در سال 1369 جمعیت این شهرک‌ها به 2/1 میلیون نفر رسید. تا اوایل 1365، فقط 23فقره از این سکونت‌گاه‌ها که در اطراف تهران سر برآورده بودند، واجد شرایط لازم برای پیوستن به سرویس اتوبوس‌رانی شهر شدند. این شهرک‌ها در حدود 46000 نفر، یعنی 6 برابر سال 1355 جمعیت داشتند.
شاید این نخستین بار بود که جوامع روستایی در حاشیۀ شهر به‌طور گسترده تهی‌دستان شهری را در خود جای می‌دادند. این روستاهای جدید و مجاز، زمین‌های ارزان‌تری را برای ساختِ خانه در اختیار می‌گذاشتند. تراکم جمعیت کمتر بود و دسترسی به کالاها و خدماتِ ارزان بیشتر، و همچنین این روستاها از مقررات شهری فارغ بودند. کشاورزی فقط بخش کوچکی از فعالیت‌های این روستاها را تشکیل می‌داد. اکثر مهاجرانِ دیگر مناطق روستایی و نیز آنانی که از داخل شهر تهران آمده بودند، به‌هرحال به اقتصاد شهری وابسته بودند. بین سال‌های 1355 تا 1365، جمعیت این محله‌های خودرو، به‌طور متوسط سالیانه نزدیک به 17 درصد رشد داشت. و بین سال‌های 1365 تا 1370، این میزان 10 درصد بود (یعنی از 904 هزار به یک میلیون و 284 هزار رسید.) در همان زمان، رشد جمعیت کلی تهران از 9/2 درصد به 4/1 رسید، چرا که بسیاری از تهی‌دستان و افراد طبقه متوسط تهران و نیز خانواده‌های کم‌درآمد دیگر شهرها، به سکونت‌گاه‌های حاشیۀ شهر و روستاهای «شهرزده» رفتند.
 

اسلام‌شهر و باقرآباد، ازجملۀ این جوامع هستند. اسلام‌شهر به‌عنوان بزرگ‌ترین شهرک اقتصادی تهران که بزرگ‌ترین اعتراض مردمی پایتخت در اردیبهشت 1374، در آن رخ داد، در 18 کیلومتری جنوب تهران واقع است. اسلام‌شهر که در اصل به شاد شهر معروف است، از ده روستای همسایه با جمعیتی در حدود 1000 نفر به وجود آمد و تا سال 1355 جمعیت آن به 50 هزار نفر رسید. از زمان انقلاب، رشد متوسط سالانۀ آن حدود 18 الی 23 درصد بود. بر اساس یک برآورد، تا سال 1369 جمعیت آن به 300 الی 500 هزار نفر رسید که حدود 70 درصد آن از تهران آمده بودند. اکثر آنان در خیابان‌ها، کارگاه‌ها و کارخانه‌های اطراف کار می‌کردند.
 

                                                                                                                         

در سال 1373، حدود 674 هزار نفر انسان کم‌درآمد در سکونت‌گاه‌های غیررسمی  اطراف تهران زندگی می‌کردند.
برخلاف زاغه هایی که قبل از انقلاب شکل گرفته بودند، من بسیاری از نواحی تصرف شده نظیر خاک سفید و یا اسلام شهر را بسیار تمیز، سرسبز و منظم دیدم. خیابان ها و کوچه های پهن و مرمت شده، با خانه هایی که اکثراً یک طبقه بودند و گویی ساکنان آنجا به طور جمعی و خودگردانی به ساماندهی جامعه شان پرداختند. مثلاً در خاک سفید، اهالی دریافتند که «محله دارای هیچ طرح و نقشه ای نیست و خیابان ها فاقدنظم اند. پس ما یک آرشیتکت را استخدام کردیم که کار را برای ما انجام بدهد. ما کمک کردیم تا اصلاحات انجام شود. یک مسجد هم برای خودمان بنا کردیم که مردم هر دو هفته یک بار برای روضه خوانی به آنجا می روند.»
امروزه به نظر می‌رسد این نوع مشارکت محله‌ای مورد تأیید راست‌گراها و چپ‌گراهای جهان سوم باشد، راست‌گراها، این نوع «خودیاری»ها را راهی برای کم کردن وابستگی به دولت و درنتیجه کم شدن هزینه‌های آن تلقی می‌کنند و از مشارکت جمعی از این نوع، انتظار دارند که به تحکیم نظام سیاسی کمک کند. ولی ازنظر چپ‌گراها، این نوع مشارکت جمعی، در خدمت رشد آگاهی اجتماعی و بهبود استانداردهای زندگی تهی‌دستان و سرانجام ایجاد تغییرات اجتماعی، است. برخی محققین، بر اساس تجربۀ کشورهای آمریکای لاتین بر این نظرند که مشارکت محله‌ای پیش از آنکه به نفع تهی‌دستان باشد، به نفع دولت است.  الگوهای مشارکت ایرانی، متفاوت از شیوه‌های متداول بود؛ نخست به این دلیل که تهی‌دستان ایرانی در مبارزاتشان کانال‌های نهادی را با اقدام مستقیم و نیز شیوه‌های قانونی را، با روش‌های غیرقانونی به هم‌آمیخته‌اند. از سوی دیگر، مشارکت محله‌ای در ایران صرفاً به‌عنوان «خود هزینه گری» و «خودیاری» درک نشد، بلکه به‌عنوان نوعی فعالیت اجتماعی ـ سیاسی‌ای دیده شد که هزینه‌ها را به دولت و ثروتمندان تحمیل می‌کند (درزمینۀ املاک، سود و قدرت). به‌طور خلاصه: «هزینه دیگران» و «همکاری ما».
در مورد ایران، وقتی دولت با موج گستردۀ اشغال املاک و مصرف امکانات شهری بدون پرداخت بها، مواجه شد، احساس کرد که شاید بهتر باشد این سکونت‌گاه‌ها را به شهر الحاق کند تا هم آن‌ها را کنترل کند و هم مصرف‌کنندگان، هزینۀ خدمات جمعی‌شان را پرداخت نماید. درنتیجه، برخی از زمین‌های تصرف‌شده در جنوب تهران که تحت مالکیت سازمان اوقاف بود، در عوض پرداخت مقداری اجارۀ سالانه، در دست ساکنانش باقی ماند. این‌گونه بود که مقامات مسئول، شماری از شهرک‌های تهی‌دست نشین را به رسمیت شناختند و خدمات شهری را به آنجاها هم توسعه دادند.
با کنار رفتن رادیکال‌های بخش مسکن، دولت تا حدی نظم قانونی و اداری را در این بخش حاکم کرد. تنها گام مهم دولت دراین‌باره، اعلام «قانون زمین شهری» بود که بر اساس آن شورای انقلاب زمین‌های «موات» و سپس زمین‌های «بایر» را در مناطق شهری، ملی اعلام کرد و تحت اختیار دولت قرار داد. بااین‌همه دولت هیچ‌گاه نتوانست یک سیاست پایدار را نسبت به مسکن تهی‌دستان، طرح‌ریزی کند، حتی اندیشه‌های جدیدی که از حذف مسئولیت دولت و واگذاری مسئله مسکن تهی‌دستان به «دستاوردهای» خودشان حمایت می‌کرد، نیز وضعیت نامعلومی داشت. در حقیقت، در سراسر دهۀ 1360، سیاست غالبِ دولت مرکب از 5 استراتژی بود؛ تهیۀ گزینشی مسکن، متوقف کردن مهاجرت روستا به شهر، انضمامِ مناطق غیررسمی به شهرها، خراب کردن خانه‌های غیرقانونی و دست‌آخر بُردباری بالفعل.
تهی‌دستان با سیاست‌ها و دیدگاه‌های غالب بر برنامه‌های تنظیم مکان، سر ناسازگاری داشتند. آنان خانه‌هایشان را بر اساس نیازها، سلیقه‌ها و منابعشان (مثلاً جایی برای پرورش حیوانات اهلی) می‌ساختند. همین نیاز تعیین‌کنندۀ برخورد آن‌ها با مأموران انتظامی در رابطه با چگونگی ظاهر شدن و جمع شدن در انظار عمومی و نیز زمان پرداخت ( یا عدم پرداختِ) صورت‌حساب‌ها و اقساط بود. مثلاً وقتی گودنشینان در آپارتمان‌های شهرک شوش اسکان داده شدند با تصرف کوچه‌های اطراف آپارتمان و با کشیدن پرچین‌هایی برای خود حیاط ساختند. برخی از آنان حتی به خانه‌های تصرف‌شدۀ قبلی‌شان بازگشتند".
بیات در پایان کتاب بر امر بنامه ریزی دمکراتیک تاکید و می افزاید:
"به‌هرحال، برنامه‌ریزی یک قلمرو خنثی نیست، بلکه قالبی برای تضاد منافع و مبارزه است. جهت‌گیری‌های برنامۀ توسعه نه‌تنها در جهت نادیده انگاشتن تفاوت‌ها و اختلافات محلی گرایش دارند، بلکه حتی از نیازهای خاص و نگرانی‌های جمعیت کم‌درآمد غفلت می‌کنند. شاید فکر یک برنامه‌ریزی دموکراتیک بتواند نگرانی‌های چندجانبه و خاص را در یک مکانیزم برنامه‌ریزی گسترده بگنجاند. برنامه‌ریزی دموکراتیک، با مشارکت مؤثر همۀ کسانی که از آن اثر می‌پذیرنی و اجرا می‌شود."